مرد قصه های من نه زیاد قدش بلند است
نه مدل مویش خاص است
نه هر روز باشگاه بدنسازی میرود
عطرش را میشناسم و بویش را از حفظم
مرد من بلد نیست حرفهای عاشقانه آنطوری بزند
پیراهنش هم مدلهای عجیب و غریب ندارد
او از تبار سالهای جوانی پدرم هست
همانقدر هم خواستنی
چشمهایشهم برای هر زنی دو دو نمیزند
مرد قصه های من طعم گیلاس میدهد
طعم گیلاس نوبَر
دستهایش مردانه اند
و هزار قصه در کف دستانش میبینم
چشمهایش هم پر اس از حرف های ناگفته
ولی امان از لبهایش به موقع حرف میزنند
به موقع میخندند
و وای به روزی که این لبها ببوسند
آن روز را باید مبدا بوسه عالیجناب نامید
و هر سال جشنش گرفت
هزار شاهتوت بی تاب از شاخه لبهایش میریزند
و من عابری که چله بسته ام
تا از شاهتوتهایش بچشم
مرد قصه های من پر است از پروانه های عاشقی
که پرواز را از درون پیله آموخته اند
او شبیه هیچکس نیست
او مرد قصه های من است ..
برچسب:
نویسنده: سارا حسینیان